ملیکا جانملیکا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره
زندگی مشترک من وبابازندگی مشترک من وبابا، تا این لحظه: 20 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

ملیکا جون ، قشنگترین هدیه ی خدا

اولین باری که برای خوراکی لج کردی گلم...

امروز ظهر که خونه عزیز(مامانم)بودیم ، عزیز شما رو به اتاق خاله فاطیما برد ، شما هم به عزیزگفتید تاب تاب...(منظورتون کتاب داستانهای تو کتابخونه بود) عزیز چند تا کتاب داستان دستتون داد . یکیش کتابی بود که وقتی مامانی کوچولو بود تو دبستان مربی بهداشتمون به من هدیه کرده بود . وقتی اومدیم خونه شما اون کتاب رو با دقت بیشتری ورق زدید تا رسیدید به عکس یک پسر شکمو که با اشتهای زیاد داشت شیرینی میخورد... یکدفعه بلند گفتی داداشی شینینی ...(ملیکا جون به همه پسرها میگه داداشی) از شینینی گفتنت خیلی خوشم اومده بود..یهو با گریه گفتی "عمو بخ "، و مدام پاهات رو به زمین میکوبیدی... در توضیح اینکه هر وقت میریم مغازه به فروشنده میگید عمو ..، بخ هم ...
12 شهريور 1391

شیرین زبونیها

زیبای مامانی خیلی وقته اسم همه چیزهایی که بهش معرفی کردیم رو به زبون میاره. جملات دو کلمه ای رو خیلی وقت بود که بلد بود و جدیدا جملات سه کلمه ای ملیکا جون خیلی خیلی ما رو خوشحال میکنه.. مثلا دیشب که با پسرعمه ها بازی میکرده دستش میخوره به عسلی و درد میگیره بدون اینکه گریه کنه یا ناراحت بشه در حالیکه دستش رو به سمت محمد مهدی دراز کرده بود با حالت عصبانی و دستوری بلند چند بار تکرار کرد "دست بوس کن" چند شب پیش هم  عمه شیما خونه ما مهمون بود ، عمه از روی مبل پاشد اومد کنار خانمی که مشغول بازی کردن بود نشست ، ملیکا سریع گفت "برو بیش بالا صندلی"  ملیکا جون مالکیت رو ١٧ مرداد با گفتن مامان منه یاد گرفت. بعضی کلمات شیرین تر ا...
7 شهريور 1391

عروسکم دوست داریم

خیلی بیشتر از همیشه دوستت داریم گلم ، هر چی بیشتر میگذره  محبتت بیشتر تو دلمون میشینه،شیرین زبونیهات هم روز به روز بیشتر میشه ،تو دو هفته اخیر یاد گرفتی سلام کنی (سَلَم)، در تشکر از دیگران بگی مسی(مرسی) ، و انقدر با محبتی که حتی درخت نارنج جلوی در خونه رو ناز میکنی و واسش بوس میفرستی... عاشق بچه ها هستی .. ماه رو تو آسمون میشناسی.. آب بازی و حمام رو خیلی خیلی دوست داری.. بابا مجید رو بابا جون صدا میکنی ... خیلی بد غذایی و فقط بستنی میخوری (روزی سه تا چهار بار)... دیروز داشتم عکسهای خانواده مون رو تو لپ تاپ نشونت میدادم ،به عکس دایی محسن که رسیدم هی پشت هم صداش کردی و وقتی من عکسها رو به جلو میبردم با گریه میگفتی محس ...
15 مرداد 1391

واکسن 18 ماهگی

دیروز با یک هفته تاخیر به مرکز بهداشت رفتیم و واکسن ١٨ ماهگی ملیکا جون رو زدیم.. قد دخترم ٨٣ و وزنش ١٠و یکصد کیلو گرم بود. دیشب تا صبح دخترم تو تب میسوخت ، الان هم مجبور شدم واسه کلاسم ببرمش خونه مادرم ، از ٥ مرداد هر روز صبح به کلاس برنامه نویسی تحت وب میرم که تو مرکز فنی حرفه ای برگذار میشه ،و با غیبت کردن  احتمال حذف شدنم  هست . الان هم از همین کلاس دارم این کامنت رو میذارم.
12 مرداد 1391

توانایی های جدید

دختر خوشگلم یهو بعضی کلمات رو درست و صحیح تلفظ میکنه و ما رو شگفت زده میکنه. دیشب وقتی چند بار به من گفتی که بیا بریم و من متوجه نبودم یک دفعه داد زدی و گفتی پاشو.... چون دفعه اولت بود که این کلمه رو درست به زبونت میاوردی همه تعجب کردیم.. الان هم بابایی داره با انبردست یه چیز رو درست میکنه و شما بلند گفتید بده... تا حالا بده رو بَده تلفظ میکردی.... پشت هم و یکسره به بابایی میگی بده بده .. بقیه اش رو سر فرصت مینویسم
11 مرداد 1391

شعر های ملیکا جون

قسمتهایی از اشعاری رو که ملیکا جون در جواب به ما میخونه رو با رنگ قرمز نوشتم.. غورباقه میگه   غور غور                         از خونه نشو      دور دور ماره میگه      فیش  فیش                    نیش میزنم       نیش نیش جیر جیرک میگه      جیر جیر           &...
30 تير 1391

مسابقه لبخند ک فرشته

عکس ملیکا جون رو تو مسابقه ی نی نی وبلاگ با موضوع عکس لبخند در هنگام خواب ،شرکت دادم .. از دوستان گلم میخوام جهت کسب اطلاعات بیشتر به این لینک مراجعه کنن..  http://mosabeghe.niniweblog.com/ فرشته ی معصوم ما... ...
28 تير 1391