ملیکا جانملیکا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره
زندگی مشترک من وبابازندگی مشترک من وبابا، تا این لحظه: 20 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

ملیکا جون ، قشنگترین هدیه ی خدا

شیرین زبون ما...

عسل مامانی شیرین زبونیهاش خیلی شده ....، نمیدونم کدومش رو بنویسم.....   هر وقت میخوای به من یا بابایی احساساتت رو نشون بدی میگی : آبجی منی ، عشق منی ، گل منی ..... بابایی  به شما یاد داده که وقتی از شما میپرسیم  جیگرت کیه میگید : فقط مامانیه... مثلا چند روز پیش که با مامانی داشتی صبحانه میخوردی گفتی : چایی بریز فقط مورچه نریزی(منظور از مورچه تفاله چایی بود)  چند شب پیش از طبقه پایین صدا میومد گفتید مامانی صدای چیه ؟ گفتم عزیزم صدای خاله رویاست ، وقت خوابت که شد گفتم مامانی بخواب خاله رویا خوابیده ، گفتید نه ..نخوابیده ..صداش میاد...   چند روز قبل از محرم بود که براتون آهنگ گذاشتم ، شما گفتید مام...
11 آذر 1391

رنگ آمیزی ملیکا جون

در زمینه نقاشی بابا مجید خیلی خیلی به دخترمون کمک کرد تا رنگ آمیزی دختر گلمون به این مرحله رسید... بابایی دوست داریم.... ماژیک ها رو به دستم میده و مثلا میگه مامانی گل بکشیم ،ابر بکشیم و... بعدش خودش اونا رو به سلیقه خودش رنگ آمیزی میکنه ،تمام رنگها به سلیقه و انتخاب خودشه، مثلا ماژیک آبی رو بر میداره و میگه ابر بکش ، یا وقتی داره رنگ آمیزی میکنه میگه برگاش سبز ، یا خورشید زرده و یا ابر آبیه...   ...
11 آذر 1391

امروز صبح تا ظهر

صبحها که گل مامان از خواب ناز بیدار میشه خیلی خواستنی تره.. امروز وقتی چشمات رو باز کردی نشستم پیشت و کلی قربون صدقه ات رفتم ، بعد از مدتی نطقت باز شد و گفتی  : اول نقاشی بکشیم......... سر سفره صبحانه گفتید مامانی چشمام سوز میگیره طبق عادت گفتم جان جان ، شما گفتید:  ایشالله خوب میشه..... ساعت حدود ده بود و من  تو آشپزخونه کار داشتم که شما اومدی پیشم و گفتید: مامانی گل بکشیم ، فقط ظرف نشوری ها.... از کتابخونه کتاب فتوشاپ رو در آوردی و گفتید این چیه؟گفتم با این کتاب میتونم عکسهای ملیکا جون رو خوشگلتر کنم ،  گفتید: آها ...فهمیدم هر وقت گرسنه ات میشه  میگی : &nbs...
9 آذر 1391

درباره ملیکا.......

چند روز پیش متوجه شدیم دست و پاهات به شدت سرد شده ، این موضوع دو روز طول کشید و هر چی از جوراب پشمی استفاده کردم یا دمای اتاق رو بالا بردیم تاثیری نداشت .. روز دوم بهتر شده بودی و روز سوم الحمدلله کاملا خوب شده بودید... با وجود اینکه پیش دکترت رفتیم و از شما چند آزمایش گرفتند ، اما هنوز متوجه علت این موضوع نشدیم ، انشاالله که چیزی نبود. این چند روزه از آب و گل در اومدی و خودت چند بیت از شعرهات رو میخونی،قبلا مامانی میخوند و شما ردیف شعر رو تو هر مصرع میخوندید.. این هم شعر هایی که گل دخترم میخونه: "تاب تاب عباسی   خدا منو نندازی  اگه بندازی          بغل مامانی بن...
21 آبان 1391

خودت رو برای اولین بار معرفی کردی گلم...

همین الان که ساعت ٢ بامداده بغلم نشستی و داری با گوشی مامانی صحبت میکنی : الو سلام نه نه مکمی(مکرمی) هستم  خداحافظ............. وقتی شنیدم که خودت رو داری معرفی میکنی از خوشحالی داشتم پرواز میکردم ، فوری بابایی رو بیدارش کردم و واسش تعریف کردم   بابایی با اون حالت خواب الودش خیلی خیلی خوشحال شد گل نازم. ...
21 آبان 1391

یک هفته با نیوشا و آوینا جون

تو هفته ای که گذشت خاله جون ملیحه و عمو محمد به همراه دختر خاله های ناز ملیکا ، نیوشا و آوینا جون ، اومدند شمال پیشمون..... انقدر سرمون گرم شده بود که وقت نمیکردم بیام و مطلبی بنویسم ،خیلی خوش گذشت..... ملیکا و نیوشا ساعت های اول فقط قربون صدقه ی هم رفتند و همدیگه رو بوس کردند ، اما کم کم بازیگوشی شون شروع شد ... انقدر شیطنت کردید و سر به سر هم گذاشتید که موقع خداحافظی جای دندونای تیز ملیکا رو صورت نیوشا جون پیدا بود... لطفا برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطالب بروید...... ...
8 آبان 1391

بزرگ شدی گلم...

امروز من و بابایی بزرگ شدنت رو احساس کردیم گلم... فدای ناز نگاهت بشیم ، اون شیرین زبونیهات و حرکات قشنگت...  این چند روزه دخمل گلم مدام میگه: "خوشگل بلا" انقدر بلا رو خوشگل تلفظ میکنه که میخوام بخورمش   بابا جون امروز برات کتاب میخوند: میوه فروش بازار میوه برات میاره ،شادی(شخصیت اصلی داستان)تو چی دوست داری،هر چی که خواستی داره سریع گفتی بستنی میخوام بستنی میخوام... به تلخ میگی : تخله به حلوا شکری میگی : حولا شکری امشب مراسم ولیمه دهی حجاج مکه دعوت بودیم ، رو دیوار عکس رهبر بود که دستاشون جلو صورتشون بود (در حالت گریه) ، گفتید :هٍٍٍٍٍ آقا گییه (گریه) کرد بعضی مواقع فکر میکنی تو اتاق گربه هست ، دیروز ...
22 مهر 1391

وقتی...

وقتی میبینی کسی ناراحته میگی : هیچی نشد هیچی نشد... وقتی برات آهنگی رو میذاریم که خوشت نمیاد میگی: اصن نیمیخوام وقتی دلت میخواد برات کتاب بخونم میگی:مامانی کتاب بوخون ، من بلد نیستم وقتی تنها میشی و حرفایی بامزه میزنی : هاپو ترس نداره ، نازیه.. وقتی کسی دعوات میکنه حتی اگه یواش  هم دعوات کنه : داد نزن وقتی چیزی رو متوجه نمیشی :ها...  
15 مهر 1391