ملیکا جانملیکا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره
زندگی مشترک من وبابازندگی مشترک من وبابا، تا این لحظه: 20 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

ملیکا جون ، قشنگترین هدیه ی خدا

چیه غذای حیوونا؟

کتابهای ملیکا جون از جمله انتشارات کوروشه که خیلی دوستشون داره. شعرهای قبلی که نوشته بودم از مجموعه چیه صدای حیوونا بود ، و الان میخوام شعرهایی رو که ملیکا جون از مجموعه چیه غذای حیوونا بلده رو بنویسم .. کلماتی رو که با رنگ قرمز مینویسم ملیکا جون از حفص میگه... پنیر غذای موشه             اینو بدون همیشه غذای قناری دونه است   جوجه اون تو لونه است آی حلزون پیچ پیچ           غذات چیه ؟ کلم پیچ زنبوره خیلی عاقله          غذاش چیه؟ شهد گله عنکبوت غذاش شاپرکه بدجنسه خیلی کلکه...
9 مهر 1391

ترش و شیرین

دو سه روزی که اصفهان بودیم خیلی لجباز شده بودی و همه چیز رو با گریه از مامان میخواستی ، حتی یکبار بدون وقفه و پشت هم تا نیم ساعت گریه کردی و آخرش هم عمو محمد بردت بیرون تا ساکت شدی. از اصفهان که اومدیم شده بودی همون دختر حرف گوش کن و دوست داشتنی مامان که تا چیزی بهت میگفتم میگفتی "باشه". مامان فدای اون شیرین زبونیهات بشه.. تو اتاق نیوشا که رفتی گفتی اینجا اتاق نیوشابعدش گفتی اتاق نیوشا خوگشله.. از اون روز تا حالا این خوگشله رو چند بار با دیدن چیزهای مختلف گفتی.. تقریبا 3 هفته پیش دیدی که بابابزرگ داشته عزیز فهیما رو آمپول میزده (عزیز زانو درد شدید داره..) خیلی گریه کرده بودی.. امروز با لو گو هات خونه عزیز فهیما یک ستون دراز درس...
5 مهر 1391

روزت مبارک دختر گلم

دیروز روز ولادت حضرت معصومه و روز دختر بود. من و بابایی از اینکه خدا دختری به نازی و خوبی و زیبایی شما بهمون داده خیلی خوشحالیم. بابایی  واستون به مناسبت روز دختر یک لوگوی جدید با 55 قطعه خرید و شما هم که عاشق لوگو هستید خیلی خیلی خوشحال شدید.. تا 3 ساعت دیگه من و ملیکا جون با بابابزرگ عازم اصفهانیم ، قراره به امید خدا عضو جدید خانواده مون ،آ وینا ،دختر خاله ی ملیکا رو ببینیم.....
29 شهريور 1391

ملیکا و امیر علی

چند روز پیش خاله  فلورای بابا با خانم پسرخاله بابا مجید، فاطمه خانم ، که مشهد زندگی میکنند با پسر کوچولوشون ، امیر علی ، اومده بودند خونه عزیز فهیما . امیر علی خیلی خوش اخلاق و مهربون بود اما ملیکا جون  اصلا نمیذاشت امیر علی کوچولو به اسباب بازی هاش دست بزنه ، تا امیر علی میخواست چیزی رو برداره ملیکا اونو از دستش میگرفت و به جاش باتری قلمی به امیر علی میداد.. امیر علی جون هم باتری ها رو با شدت پرتاپ میکرد.... اصلا مهمون نوازی نکردی گلم... برای دیدن بقیه عکسها لطفا به ادامه مطالب بروید... ...
28 شهريور 1391

یه مشکل بزرگ

11 روزه مطلب نمیذارم ، علتش هم اینه که نمیتونم سایز عکسهامو کم کنم.. قبلا این کار رو با استفاده از سایت pho.to انجام میدادم ، اما چند روزیه این سایت مشکل داره.. نرم افزارهای مختلفی دانلود کردم اما همه شون مشکل داشتند.. حالا میخوام این مطلب و بدون عکس بذارم................... ملیکا جون واسه خودش خانمی شده ،دستش به در هال میرسه و میتونه بازش کنه ، این یعنی این که دیگه نمیتونم  یک لحظه هم تنهات بذارم... شبها موقع خوابت که میشه اسم اونایی که دوست داری رو یکی یکی میگی .. از بن بن بن 1 اسم تمام کارتها رو  با استفاده از عکسشون بلدی ،دارم کم کم با ملیکا جون کار میکنم تا بتونه بخونه. یه اتفاق بد که خیلی من و بابا مجید رو اذیت ...
28 شهريور 1391

پرنسس

عزیز دل مامانی، این روزا از اینکه صبحها  تنهات میذارم و به کلاس میرم دلم خیلی میسوزه ،وقتی میام میپری بغلم و مدام میگی مامانی و خودت رو برام لوس میکنی ، وقتی با شیطونیهات ناراحتم میکنی خودت متوجه ناراحتیم میشی ، بغلم میگیری و میگی آبجی منی ... انگار خاله فاطمه یک بار به شما گفت آبجی منی و خیلی واسم جالبه که فقط وقتی ناراحتم میکنی و میخوای از دلم در بیاری این جمله رو به من میگی. وقتی حوصله ات سر میره اسم دوستات رو میبری تا  ببریمت پیششون.. مثلا میگی پورا(پوریا) ، (الانا(الینا)، علی علی(امیر علی) ... عمو پویان یادت داد وقتی بهت میگیم دایی محسن کجاست ، میگی: سبازی چند روزیه دارم از پوشک میگیرمت ، خیلی همکاری میکنی و از ا...
16 شهريور 1391