ملیکا جانملیکا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره
زندگی مشترک من وبابازندگی مشترک من وبابا، تا این لحظه: 20 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

ملیکا جون ، قشنگترین هدیه ی خدا

احساسات ملیکا

دختر کوچولوی ما خیی راحت میتونه احساساتش رو بیان کنه و این موضوع من و بابا مجید رو خیلی خوشحال میکنه . وقتی داشتی نقاشی میکشیدی به ما نگاه کردی و گفتی  : انقد نقاشی دوست دارممممممممممم یا وقتی از دستت ناراحت میشیم بدون اینکه دعوات کرده باشیم  میگی : منو دعوا کردی آآآآ ، ناراحت میشم آ یا وقتی میریم بیرون با وجود هوای سرد زمستون میگی:  انقد هوا خوبه یا وقتی خیلی احساسی میشه و مامان یا بابا رو بغل میگیری میگی: جان جان الهی فدات بشم... ...
18 دی 1391

اولین اصلاح کوتاهی موی ملیکا...

دوشنبه شب که خاله صاحبه و خاله فاطمه (مامان یسنا جون) خونمون بودند ، به فاطمه جون گفتم که اگه میشه موهای جلوی ملیکا رو هم مثل یسنا جون چتری بزنه... اصلا فکرش رو هم نمیکردیم که ابریشم موهای دختر کوچولوم انقدر کش بیاد که وقتی خاله فاطمه تا پیش دماغش رو قیچی کرد ، یهو دیدیم که موهای ملیکا چقدر بالاتر از اون قسمتی که قیچی کردیم رفت و یه مقدار کوتاه شد... ...
13 دی 1391

کی بزرگ شدی گلم؟؟؟

در آستانه پایان دو سالگی دختر کوچولومون هستیم ، دو سالی که تا 4 ماهگی خیلی به مامانی سخت گذشته بود ... اما مابقی اش خاطره های رنگارنگیه که فقط با دیدن عکسها و خوندن خاطراتش تو همین وبلاگ یادآوری میشه... خدایا برای همه ی این روزهای تلخ و شیرین ازت بینهایت ممنونیم. حالا دختر کوچولوی مامان؛  مونسم و بهترین دوستم (البته بعد از بابایی) شده. چند روز پیش عسلم وقتی صبح میخواست از خواب ناز بیدار شه دادی زد که مامانی رو خیلی ترسوند.. متوجه شدم که حتما خواب دیده....، وقتی ازش پرسیدم مامانی چی شده ،گفتید: شکلاتم کجاست؟ گفتم مامانی خواب شکلات دیدی تا پایان روز هر کسی رو دیدی گفتی: خواب شکلات دیدم شنبه صبح هم همین اتفاق افتاد و وق...
10 دی 1391

بافت لباس زمستونه برای پرنسس

با رسیدن زمستون بافت لباس ملیکا جون هم تموم شد ، کلاهش رو عمه شیما بافت تا زودتر لباس دخترمون آماده بشه. در ادامه عکسهایی با لباسی که من و عمه شیما برای دختر خوشگلمون بافتیم رو میذارم ... لطفا برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطالب بروید... ...
9 دی 1391

آتلیه خانگی

خیلی وقت بود میخواستم ملیکا جون رو به آتلیه ببرم ، اما فرصت نمیشد... دیشب کمی وقت گذاشتم و تونستم خودم تو خونه از دخترم عکسهای خوبی بگیرم. ...
9 دی 1391

شیرین زبون مامان و بابا

دیروز بعد از ظهر هر کاری کردم ملیکا جون رو  بخوابونم نتونستم ، مدام میگفت مامانی نخوابیم ... حدود ساعت 6 یک میان وعده خورد و بعد از یک ساعت بردمش حمام ، اولش خیلی لج میکرد که نریم اما بعد از اینکه حمامش تمام شد ، میگفت حال داد... خلاصه اینکه این حمام گرم باعث شد ساعت 9 شب بدون اینکه شامش رو خورده باشه بخوابه و طبعا صبح هم باید زود بیدار میشد ساعت  تقریبا 4 و 45 دقیقه بود که بیدار شدم و  ملیکا رو دیدم  که  با نگاه مستقیمش تو چشمام گفت : مامانی بیدار شدی؟؟؟ بعد از اینکه من و بابایی رو بیدار کرد گفت : مامانی حولا شککری میخوام.... تو فاصله اینکه من برای دخترم صبحانه درست کنم ، ملیکا با شیرین زبونیهاش مجی...
29 آذر 1391

بالاخره اومدیم

یک هفته ای بدون اینترنت بودیم که مثل یک سال گذشت... اما بالاخره اومدیم و باید کلی مطلب بنویسم .   چند شب پیش که خونه عمو رضا بودیم  ، ملیکا پاکت بافتنی مامانی رو بر داشت و اسباب بازی های ریز  امیر علی رو ریخت توش و به توپ فوتبال که رسید گفت مامانی جا نمیشه ، بعدش که تمام شد و همه اسباب بازی های ریز امیر علی رو ریخت توش ، در حالی که همه در سکوتمون داشتیم ملیکا جون رو نگاه میکردیم ،بلند شد و گفت مامانی حالا بریم خونه........... قبلا که کوچولوتر بودی وقتی میخواستی جلب توجه کنی، همین طور که قبلا نوشته بودم میرفتی یه گوشه و دستات رو جلو چشمات میگرفتی و در حالی که از بین دو تا انگشتات نگام میکردی گریه...
26 آذر 1391