ملیکا و امیر علی
دیشب پسر خاله بابایی با خانمشون فاطمه جون و امیر علی جان اومده بودند خونمون. مشکلات شایعی که تو سن ملیکا وجود داره اینه که از کسی که فکر میکنه رقیبشه بسیار واضح حسودی میکنه که البته تو این سن طبیعیه ولی باید خیلی مراقبش بود... اولش خیلی از دیدن همبازی خودش خوشحال شده بود ولی پس از مدتی کمی شیطنت به خرج داد... وقتی کوچولو هامون داشتن پفیلا رو با لذت میخوردن ازشون عکس گرفتم. ژست گرفتن ملیکا جون وقتی فهمید دارم ازش عکس میگیرم. بهشون گفتم بخندین.... ملیکا جونم شیرین میخنده و امیر علی جونم چشمهاش رو ریز میکنه و با محبت نگاه میکنه... ...
مادرانه
عسل مامان و بابا در این روزها
این هفته ای که گذشت ملیکا جون به خاطر رویش دندون 17 ام خیلی سختی کشید شبها قبل 2 که امکان نداشت بخوابه ...یک شب هم رکورد شکوند و ساعت 4 و 45 دقیقه بامداد خوابید اونم با گریه... دیشب برای اولین بار خودت به ما گفتی : مامانی درد میگیره..(با اشاره به دندان تازه رویش )میخاره بخارونش............. من و بابا مجید نمیدونستیم باید چی کار کنیم از هول انگشتم رو روی لثه ات که نصف دندون از زیرش در اومده بود گذاشتم اما همین که گذاشتم یک گاز گنده گرفتی و جیغ مامانی در اومد.... فداش شم تخیلاتش هم بیشتر شده ..، دیروز داشت داستان شنگول و منگول رو واسم تعریف میکرد که البته تحریفش کرده بود: آقا گرگه با شنگول و منگول لوگو بازی ...
ملیکا در مجله شهرزاد
برای اولین بار عکس دخترم تو یک مجله بسیار خوب ایران چاپ شده و این موضوع من و بابا مجید رو خیلی خوشحال کرده. مجله شهر زاد بهمن 1391 صفحه 23..... مجله شهرزاد دوست خوبم از دوران بارداری بوده و با رشد و نمو ملیکا جون ما هم با این مجله انس گرفتیم ... مجله شهرزاد یک مسابقه تدارک دیده که ما باید عکس بچه هامون رو به این مجله بفرستیم و در هر شماره عکس بچه ها برای رای دادن خواننده ها به نمایش در میاد تا کسی که بیشترین رای رو آورده عکسش روی جلد مجله چاپ بشه... ما هم عکس ملیکا جون رو فرستادیم و تو شماره بهمن ماه چاپ شده... و حالا نیازمند یاری اس ام اسی شما دوستان خوبمون هستیم... از همین جا ا...
شرکت در مسابقه قشنگترین دختر نی نی وبلاگ
ملیکا جون تو مسابقه قشنگترین دختر نی نی وبلاگ شرکت کرده از دوستامون میخوایم که برای رای دادن به ملیکا کد 115 رو به این آدرس ایمیل کنندgerafist.yang23@yahoo.com برای اطلاعات بیشتر به این وبلاگ سر بزنیدhttp://shahrekhatere.niniweblog.com ممنونیم از دوستای خوبمون ...
روز تولد..
چهارشنبه 4 ام بهمن من و ملیکا جون به پارک نزدیک خونمون رفتیم ، چند ماهی میشد که ملیکا رو به پارک نبرده بودم و حالا که هوا مثل بهار شده بود فرصت خوبی بود... انقدر به دختر گلم خوش گذشته بود که وقتی بعد از مدتی خواستیم برگردیم خونه ، به مامانی گفتید: مامانی من گناه دارم ، اون تاب سفیده رو سوار نشدم..... با اینکه عکسها ثابت میکرد تمام تابها رو سوار شده بودی گلکم. خلاصه اینکه دوباره به محوطه پارک برگشتیم و شما شروع کردید با انگشتتون یکی یکی تاب ها رو انتخاب و امتحان کردن.... پارک سر سره های خوبی نداشت و به همین دلیل تصمیم گرفتم تا بعد از ظهر که از خواب بیدار میشی ، شما رو به پارک ملت بهشهر ببرم که سر سره های مخصوص کودکان داش...
نویسنده :
مامان منصوره
23:20







