ملیکا جانملیکا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره
زندگی مشترک من وبابازندگی مشترک من وبابا، تا این لحظه: 20 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

ملیکا جون ، قشنگترین هدیه ی خدا

مسابقه نی نی وبلاگی

دوستای عزیزم مامان کیانا جون و مامان ستایش جون از من به این مسابقه دعوت کردند که از همین جا ازشون تشکر میکنم - بزرگترین ترس در زندگیت چیه؟  از خدا خیلی میترسم  ، بچه که بودم بیشتر کابوسهام افتادن از ارتفاع خیلی بلند بود ... 2- اگر 24 ساعت نامرئی میشدی، چی کار میکردی؟   نقشه ای میچیدم تا همه ی ریا کار ها رسوا میشدن ، از نظر من بدترین چیز تو زندگی ریاست 3- اگر غول چراغ جادو، توانایی برآورده کردن یک آرزوی 5 الی 12 حرفت را داشته باشد،‌ آن آرزو چیست؟ عاقبت به خیری 4- از میان اسب، پلنگ، سگ، گربه و عقاب کدامیک را دوست داری؟ اسب 5- کارتون مورد علاقه دوران کودکیت؟ زورو   6- در پختن چه غذایی ت...
14 خرداد 1392

این روزها...

عزیز دلم تو این روزها که به سرعت میگذره ، حست میکنم و خوشحالم و قدر قشنگترین هدیه ی خدا به خودم و همسرم رو میدونم... ظهر که برای ناهار غذا میپختم  تو استخرت سرگرم بازی بودی ، اومدم سرک کشیدم و دیدم داری با لاک اسباب بازی ات که از سرویس وسایل میز آرایشت بیرون آورده بودی ، ناخن هات رو لاک میزنی.. نا خود آگاه خنده ام گرفت و بلند خندیدم... گفتید: چرا من دارم لاک میزنم به من میخندی؟؟؟ گفتم : به لاک زدنت نمیخندم گلم ، از داشتن دختر خوبم خوشحالم و میخندم.. چند روزیه از دوست جدیدی نام میبره که بعد از مولاویو دومین دوست خیالیته اسمش خیلی جالبه.. مشین دری مار .... این یکی دوستت هم خیلی پایه است و بیشتر جاها همراهته... سه ...
11 خرداد 1392

بابایی حق مهر گرفت...

نیم ساعتی میشه که رفتم تو سایت مسکن ساختمان و متوجه شدم بابا جون مجید تو امتحان نظام مهندسی نمره قبولی رو آورده از اونجایی که مجید جان سر کار بود با ایشون تماس گرفتم و خبر قبولیش رو بهش دادم از همین جا دوباره  به همسر عزیزم تبریک میگم و آرزوی بهترینها رو براش دارم....                                   "مجیدم تو لیاقت بهترینها رو داری"
11 خرداد 1392

بیستمین و آخرین دندان شیری

یک هفته ای میشه که آخرین دندان شیری ملیکا جان در حال در آمدنه و تمام عوارضی که از نوزادی برای رویش دندان تازه داشته رو هنوز هم داره... برخلاف اکثر بچه های دیگه در این روزها یبوست میگیری و مثل همه بچه ها ی دیگه کم اشتها و بهانه گیر میشی گلم. دیروز ولی روز خوبی بود ، با خانواده پدری ات به جنگل رفتیم و خیلی خوش گذشت. داداش محمد مهدی (پسر عمه) و ملیکا جون ...
4 خرداد 1392

ورود ملیکا به دنیای فناوری اطلاعات....

دیروز که با ملیکا جون پشت رایانه نشسته بودیم فکر نمیکردم که به همین زودی بتونه کار کردن با ماوس رو یاد بگیر برای اجرای آهنگ های سی دی  چیه غذای حیوونا از انتشارات کوروش  باید روی عکس هر حیوونی کلیک میکردی و اون آهنگ اجرا میشد منم دلم میخواست خودت با انتخاب خودت این کار رو انجام بدی ، این شد که به شما گفتم عزیزم کافیه ماوس رو بذاری روی حیوون مورد نظرت و کلیک کنی اولش میگفتی مامانی نمیشه چرا  ، کمکم کن....اما چند دقیقه نشد که این توانایی رو کسب کردی و من و بابا مجید بیشتر از قبل بهت افتخار کردیم ... تازه امروز هم تونستی درگ کردن رو یاد بگیری ...و من هنوز خوشحالم.... خوشحالم چون دلم میخواد دخترم از همین الان با دنیای فن...
1 خرداد 1392

وروجک من

امروز عصر با شما و بابایی به بوتیک دایی جون محسن رفتیم تا خرید کنیم به دلایلی خواستیم تا خونه بریم و برگردیم که دایی جون پیشنهاد داد ملیکا پیشش بمونه تا ما برگردیم... دایی جون محسن همیشه برای ملیکا کلی هله هوله و اسباب بازی میخره و حسابی ما رو شرمنده میکنه. ما که برگشتیم دایی فقط میخندید... گفتیم چی شده؟؟گفت: شما که رفتید ملیکا کمی فکر کرد و گفت : دایی جون یه وقت نری واسه من لواشک بخری ها ، سردم میشه...(بارون میزد) دایی محسن گفت: بریم لواشک بخریم؟ با خوشحالی گفتی آره... ...
31 ارديبهشت 1392

کابوس

دیشب سومین شبی بود که به طور رسمی از دست پوشک راحت شدیم و ملیکا جون رو که خیلی وقت بود  فقط شبها پوشک میبستیم، خلاص کردیم. صبح ساعت 5 بلندش میکنم و دوباره میخوابه... امروز صبح ساعت 7 مثل بعضی مواقع با دیدن کابوس از خواب بیدار شدی و دیگه نخوابیدی.. میگفتی: اسباب بازی ، اسباب بازیهامو بده... گفتم مامانی خواب دیدی ..اما اصرار کردی ببرمت پیش اسباب بازی هات...بعدش که با دیدن اتاقت و کشوی اسباب بازیهات خیالت راحت شد ، پرسیدم کی میخواست اسباب بازیهات رو بگیره؟؟؟؟ نه گذاشتی نه برداشتی گفتی:  تو   دیروز با خانواده پدری ملیکا جون به باغ بابا بزرگ ابراهیم رفتیم ، ولی هوا انقدر گرم بود که مجبور شدیم به باغ اکالیپتوس بریم. ...
28 ارديبهشت 1392