پایان پاییز
به تمام دوستای گلم سلام میکنم
ملیکای قصه ی ما این روزها خیلی شیرینتر از گذشته شده ، مدام با مزه و بامزه و بامزه تر از دیروز
صبح ها که از خواب بیدار میشی اولین کاری که به محض بیداری انجام میدید اینه که بری سر کشوی گیره موهات و یک تل بردارید و به موهاتون بزنید و من از صدای بسته شدن کشوی شما متوجه میشم که بیدار شدید ...
وقتی آخرین بار وسط هفته به جنگل کوهسارکنده رفته بودیم ، یک دامدار گاوها رو برای چرا آورده بود...
ملیکا از دیدن این همه گاو هم خوشحال شد ، هم وحشت کرد ، هم نگران شد و هم تعجب کرد


اینجا هم جنگل عباس آباد بهشهر ه..با اینکه هوا خیلی سرد بود مدام میگفتید یک جا بنشینیم و یه چیزی بخوریم ...

طی یک خلاقیت جدید دختر گلمون از روی بن بن بنش شروع به نوشتن کرد...



اینجا بعد از مدتها تلاش و صحبت کردن با شما راضی شدید تا موهاتون رو به صورت تیغ ماهی ببافم..
خیلی خیلی رو موهات حساسی ، برخلاف دوران زیر دو سالگی ات که به هر صورتی میتونستم موهاتون رو میبستم ، حالا دیگه به سختی میتونم موهات رو شونه کنم

چند تا عکس هم دایی جون ازتون انداختند که بد ندیدم بذارمشون تو وبت


این عکسها رو هم مامانی از گیسوطلاش انداخته


وقتی برای دیدن عمه ام به خونه شون رفتیم ، این عکسها رو از تو حیاطشون گرفتیم..


هر سری که به نقاشی هات نگاه میکنم جزییات بیشتری رو توش میبینم که خوشحالم میکنه...
تو این نقاشی به درخواست ملیکا بعد از تمام شدن نقاشی اش یک ستاره براش کشیدم
در سمت راست این نقاشی یک جوجه و یک قارچ کشیه شده و ابرها رو هم به رنگ سبز در بالای نقاشی میبینید
اون دو رنگ زرد که بالای تصویره برای تست رنگ زرد استفاده کرده که هر کدوم خوش رنگتر بود برای رنگ چشمش انتخاب شد

اما این نقاشی ...
در دو طرف پسره درختهای باغ عزیز فهیما رو کشیدید...و بعد از کشیدن درختها یاد ابر و خورشید افتادی که دیگه جایی برای کشیدنشون نمونده بود و به ناچار پایینتر از جای همیشگی اش کشیدید..
باز هم از من تقاضای کشیدن یک ستاره تو نقاشی ات کردی

این هم آخرین نقاشی از نقاشی های منتخب ..
خطوط خونه رو با استفاده از مداد کمکی میکشیدید که بابایی دیروز براتون خط کش خرید..

بعد از کشیدن این نقاشی توضیح دادی که برای دستگیره در پیچ هم کشیدی
یا اون توپه شبیه توپ خودت خال خال داره...
خلاصه اینکه خیلی به نقاشی علاقه داری و شده زمانی که ساعتها گذشت و شما همچنان با دفتر و مداد رنگی ها و شابلونهات سرگرمی
در مورد غذا خوردنتون باید بگم که عاشق کباب ماهیتابه ای (حسینی) هستید و هر چند روز یکبار براتون درست میکنم
آخرین مطلبم رو اختصاص میدم به خواب ملیکا جون که حدود یک هفته پیش دیده بود..
طرفهای ساعت 4 صبح بود خانمی در حالی که چشماش بسته بود و از شدت خواب گیج بود گفت مامانی تو حیاط خونه مادر جون هاپو بود ، گفتم خواب دیدی گلم بخواب دوباره گفتید مادر جون میخواست با چکش هاپو رو بکشه...بغلت زدم و خوابوندمت ، بعد از 5 دقیقه دوباره بیدار شدید و گفتید: مامانی گوشیتو بده....با تعجب گفتم چی کار کنی؟؟؟؟ گفتید: میخوام به مادرجون زنگ بزنم بگم هاپو رو بکشه...




پایان پاییز 
