ملیکا جانملیکا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره
زندگی مشترک من وبابازندگی مشترک من وبابا، تا این لحظه: 20 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره

ملیکا جون ، قشنگترین هدیه ی خدا

دخترم راه میره.....

عزیز دلم امروز که مامانی به دانشگاه رفته بود شما خونه عزیز فهیما بودید . وقتی آمدم بعد از نیم ساعت دیدم دو سه قدم با خوشحالی برداشتی... عزیز فهیما میگفت:امروز چند بار این حرکت رو انجام دادی ،خیلی خوشحال شدم... حیف که دوربین همراهم نبود عزیزم... بابایی هم اولین باری بود که میدید شما دارید راه میرید و خیلی خیلی خوشحال شد.. از حالا باید بیشتر مواظب دختر گلم باشم.. تازه دیروز که خونه مامانم بودیم ، پله های راهرو رو تند تند بالا رفتی.. منم هواتو داشتم که مبادا زمین بخوری  گلم.. خلاصه اینکه مامان و بابا از پیشرفتهای دختر گلشون حسابی خوشحالن.  
20 آذر 1390

کارهای جدید دخملی..

عزیز دلم  من و بابایی از پیشرفتهات خیلی خوشمون میاد و شاد میشیم. حالادیگه میدونی چشم کجاست . امشب داداشی ها رو صدا کردی  "دادا".. عاشق توپ هستی و تا توپ میبینی میگی  "بوپ" یه عروسک هاپو داری که میرقصه و میخونه وقتی میبینیش اداش رو در میاری و این ور و اونور میشی و میرقصی... وقتی شیر میخوای صورتم رو با دستای نازت میچرخونی طرف خودت تا من رو متوجه خودت کنی بعدش با انگشتای نازت اشاره میکنی و میگی "مم" امشب هندزفری گذاشتیم تو گوشت ، شما هم یه جا خیره شدی و گوش کردی ، معلوم بود خیلی خوشت اومده..     ...
14 آذر 1390

خانمی خودش موهاشو شونه میکنه...

ببعضی وقتها ما از اینکه بچه ها همه چیز رو لمس و درک میکنند غافلیم . مثلا من تقریبا هر روز موهای دخترم رو شونه میکنم ،اما اینکه یک بچه  ده ماهه خودش بخواد این کار رو انجام بده خیلی جالبه . داشتم اتاق خواب خودمون  رو تمیز میکردم ، ملیکا جون  هم تو اتاق خواب سیر میکرد.کنار جعبه برسها نشست ، برس بابایی رو برداشت و به موهاش کشید....... 
9 آذر 1390

ملیکا جون بی سر و صدا بیدار میشه..

صبح وقتی داشتم تو آشپزخونه تدارکات ناهار رو آماده میکردم،دیدم در اتاقت رو باز کردی و تند و تیز به طرف آشپزخونه اومدی ، این بار اولی هست که وقتی بیدار شدی منو صدا نکردی.... هر جا میری قشنگترین اسباب بازی ات تلفنه...،اینجا هم خونه عزیزه و داری با تلفنشون بازی میکنی این لباس رو هم چند روز پیش واست بافتم گلم..   نیوشا جون ساعت 3 ونیم در حالی که شما خواب بودید خداحافظی کرد و به اصفهان رفت عزیزم.. نیوشا خیلی گریه کرد و اصلا دلش نمیخواست از پیشمون بره... تو این یه هفته ای که خاله جون ملیحه و نیوشا جون اینجا بودند بد جوری بهشون عادت کرده بودیم انشاالله هر جا هستند سالم باشند   ...
7 آذر 1390

گل مامان و بابا دو رقمی شد

عزیزم ببخشید که به خاطر میانترمم نشد زودتر بیام و بنویسم که ده ماهت شده . تازه دیروز که بابایی با شما بازی میکرد متوجه شد 7امین مروارید شما تا نصفه در اومده و ما اصلا متوجه این موضوع نشده بودیم... دوشنبه هفته قبل نیوشا جون و خاله با هم اومدند شمال و این روزها رو با نیوشا سپری میکنی.. ...
6 آذر 1390

حسادت

دیروز صبح دختر خاله ملیکا یعنی نیوشا خانم از اصفهان به شمال اومد نیوشا جون تقریبا ٤ سالش شده و خیلی ملیکا رو دوست داره. باورمون نمیشد که ملیکا ی تقریبا ده ماهه ما اینقدر حساس باشه ..... تا من نیوشا رو بغل کردم و قربون صدقه اش رفتم ملیکا جون به نشانه اعتراض صداشو بلند کرد و گریه کرد... وقتی رفتم بغلش کردم ساکت شد.. اما این اتفاق فقط در مورد من صادق نبود ، خاله فاطمه هم که از مدرسه اومد نیوشا رو بغل کرد ، اما انگار اعتراض ملیکا شدیدتر شده بود و دستاش رو به نشانه بغل کردن به طرف فاطمه بلند کرد.... تا شب این لتفاق برای دایی جون محسن و خاله جون مبینا هم اتفاق افتاد........ نمیدونم همهی بچه ها تو این سن این طوری میشن یا فقط ملیکا جون...
2 آذر 1390

این روزها.......

عزیز دلم امروز  تقریبا یک دقیقه وایستادی خیلی ذوق کردیم مخصوصا بابا بزرگت (بابای مامانی)... امشب هم کنترل رو که طرف تلوزیون گرفتی تونستی 2 تا کانال عوض کنی گلم
25 آبان 1390