ملیکا جانملیکا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
زندگی مشترک من وبابازندگی مشترک من وبابا، تا این لحظه: 20 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره

ملیکا جون ، قشنگترین هدیه ی خدا

فردا جشن تولد خانم خوشگله مامان و باباست

خیلی استرس داریم ، امروز دمای هوا بد جور پایین آمد و بابایی مجبور شد تو این هوای بورانی برای خرید مقدمات تولد ملیکا جون اقدام کنه ،خیلی خیلی هم خسته شد....دست گلش درد نکنه مادرم امروز  برای جشن فردا قطاب و حلوا کنجدی درست میکرد ، با کمک خواهرهای عزیزم مبینا و فاطمه جانو خانم فولادی همسایه ی عزیز مون،منم در درست کردن و سرخ کردن به مادرم کمک کردم... هنگام سرخ کردن دستم (بین انگشت شصت و سبابه)بر اثر تماس با سینی داغ بد جور سوخت و تاول زد عصری هم خاله های خوب ملیکا جون کمک کردن و ریسه و تم های قشنگی برای تولدش درست کردن کمی تم میکی موس و مینی موس کار کردم ، خیلی گشتم اما تم تولد پیدا نکردم و مجبور شدیم خودمون دست به کار بشیم......
14 بهمن 1390

مهربون من

عسل مامان چند روزیه خیلی مهربونتر و ماهتر شده... هر وقت آهنگ تولدت مبارک رو میذاریم یک دستش رو بالا میبره و میچرخونه و بعضی موقع ها کمی زانوهاشو خم میکنه و بالا و پایین میکنه..این حرکت رو از سیدی ترانه های کودکانه یاد رفته ... نازنینم هر وقت میخواد خودشو واسه مامان و بابا لوس کنه دماغ کوچولوشو جمع میکنه و میخنده..... یکشنبه شب خانمی رو بردیم حمام اما انگار خودش هم فهمیده از نوزادی در اومده و پا به دوران کودکی گذاشته خیلی خانمتر از همیشه بود... این روزا در تهیه و تدارکات تولد ملیکا جان هستم و وقت نمیکنم اونجور که باید بیام و برای عزیز دلمون یادداشت بذارم ،فقط امیدوارم مراسم خوبی بشه.
11 بهمن 1390

مامانی فارغ التحصیل شد

بالاخره این روز موعود رسید ......... نمره قبولی ام در امتحانات این ترم مژده ی فارغ التحصیلی میدهد و اینها همه به برکت حضور سبز دخترم ملیکا جان است... از همین جا از مجید عزیزم ، همسری دلسوز و فداکار، که طی این سالها با صبر فراوان و کمکهای مادی و معنوی خودش به من بی اندازه لطف داشتند سپاسگذاری میکنم.  
10 بهمن 1390

جشن تولد در راه است...

روز تولد دخترم مصادف بود با سه شنبه شهادت امام رضا (ع) قرار بود آخر هفته طی یک جش خانوادگی با حضور پدر بزرگ و مادر بزرگها ، دایی خاله ها و عمه ها جشنی برای شیرین عسلمون بگیریم ، اما از آن جایی که به دلیل برخورد تولد ملیکا جان با ماه صفر و فوت مادر بزرگ مجید جان نتونستیم هنوز مهمانی بزرگتری بگیریم ، به پیشنهاد عزیز فهیما قرار شد جمعه هفته بعد مراسم بزرگتری با حضور بزرگتر های دو فامیل برگذار بشه ......(انشاالله) منتظر عکسهای مراسم باشید........
6 بهمن 1390

تولدت مبارک دختر نازم

پارسال همین موقع بود که مامانی شب رو تو بیمارستان سپری میکرد ، بغض مامان برای اینکه مجبوره شب رو بدون بابایی سپری کنه ترکیده بود و گریه های بی صداش قلبش رو به درد آورده بود ... مامان نمیدونست که این لحظات تلخ جدایی از بابا میخواد به لحظات شیرینتر یا شیرینترین لحظات عمرش  تبدیل بشه ......... عزیزم خدای مهربون مهربونی کرد و شما رو به من و بابایی هدیه کرد.... داشتم به بابا میگفتم کمکم کنه تا مطلبی برای سالگرد تولدت بنویسیم ، اما بابایی هم مثل من نمیتونه مطلبی کوتاه در شان شما پیدا کنه ... تنها چیزی که من و بابایی میتونیم برات بنویسیم اینه که:  "  دختر گلم آن چه هستي هديه خداوند به توست و آن چه مي شو...
4 بهمن 1390

ملیکا در آستانه یک سالگی

بالاخره امتحانات مامانی تموم شد و مامانی با خیال راحت نشسته و میخواد از دخترش تو این یک ماه  اخیر بنویسه. تو این مدت که مامانی درس میخوند نتونست زیاد با دختر نازش بازی کنه این موضوع باعث شد ملیکا جون تو این شرایط سرش رو میزنه به دیوار و با دستش سرش رو میگیره و میگه اِ         بعدش به دیوار میگه دَ دَ بعدش به من نگاه میکنه و با نگاهش میفهمونه که من هم باید دیوار رو  دَکنم.... همیشه وقتی مامانی میره تو آشپزخونه که به کاراش برسه  یک پشتی بزرگ میزاره جلوی در آشپزخونه تا دختر نازش نیاد و خدا نکرده زمین نخوره ، ملیکا جون هم همیشه میاد پشت اون پشتی می ایسته و با مامانی...
28 دی 1390

امتحان آخر....

دختر گلم هنوز مریضه ، ٤ روز دیگه امتحان دارم و بعدش فارغ التحصیلی............ اما هنوز یک چهارم کتاب رو هم نخوندم ، استرس امتحان آخر خیلی زیاده... خیلی دلم میخواست درس نداشتم تا با خیال راحتتری به دختر عزیزم میرسیدم. به امید اون روز قشنگ...
24 دی 1390

باهوشم

چند روز پیش داشتم کارتهای حیوانات  ملیکا جون رو نشونش میدادم به ماهی که رسیدم  ادای ماهی رو در آوردم  که لباش رو به حالت غنچه باز و بسته میکنه.  امشب که داشتم درس میخوندم بابا مجید داشت کارتها رو نشون ملیکا جون میداد ، به ماهی که رسید بابایی از من پرسید : چرا ملیکا  لباش رو این مدلی میکنه؟ گفتم داره ادای ماهی رو در میاره......
24 دی 1390