این روزها.......
عزیز دلم امروز تقریبا یک دقیقه وایستادی خیلی ذوق کردیم مخصوصا بابا بزرگت (بابای مامانی)... امشب هم کنترل رو که طرف تلوزیون گرفتی تونستی 2 تا کانال عوض کنی گلم
نویسنده :
مامان منصوره
1:30
عزیز دلم خیلی دوست دارم...
مامانی فدات بشه عزیزم ، انقدر تو این نه ماه و ١٧ روز وابسته ات شدیم که نمیدونم قبل از اینکه خدا شما رو به ما بده چطور زندگی میکردیم .... قربون خدا برم انقدر تو دلمون واسه شما جا باز کرده که همه دغدغه من و بابایی شما شدید... بذار از حرکاتت تعریف کنم: وقتی نصف شب از رو گرسنگی از خواب بیدار میشی فقط میگی مَ مَ هر وقت تلفن ببینی با اشاره انگشتت به ما میفهمونی که به طرفش ببرمت عاشق خالی کردن ظرف میوه ای از انار خیلی خوشت میاد وقتی تاب بازی میکنه میگه گّ گّ یا به یخچال میگه گّ گّ(جدیدا از این کلمه خیلی استفاده میکنه) راستی چند روزیه گلوت گرفته و صدات عوض شده این عکس رو دیروز انداختی گلم (خاله فاطمه روسری بچگ...
نویسنده :
مامان منصوره
18:43
عکسهای جدید
یه اتفاق جالب
یکشنبه که من کلاس آزمایشگاه داشتم ، ملیکا جون خونه عزیز فهیما بود ، عمه مائده ازش میپرسه مجید کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ملیکا جون میفهمه که منظور از مجید همون باباست و میگه با با چون من تو خونه بعضی اوقات آقا مجید رو به اسم صدا میزدم
نویسنده :
مامان منصوره
21:08
تشخیص چهره
بابایی به ملیکا عکسهای خونوادگی مونو نشون میداد ، بابایی از ملیکا پرسید بابا کو ؟ خیلی جالب و باور نکردنی بود ملیکا جون با انگشت سبابه اش بابایی رو نشونمون داد .... دوباره بابایی پرسید ملیکا جون مامان کو؟ ملیکا جون اینبار من رو نشون داد.... خیلی هیجانزده شدیم...
نویسنده :
مامان منصوره
11:48






