ملیکا جانملیکا جان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره
زندگی مشترک من وبابازندگی مشترک من وبابا، تا این لحظه: 20 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

ملیکا جون ، قشنگترین هدیه ی خدا

یه اتفاق بد

عزیز دلمون امشب که داشتی تو کشوهاتو میگشتی از توی کشوی تختت شیشه شیرت رو پیدا کردی، شما که هیچ وقت لب به شیشه شیر نمیزدی امشب ازش خوشت اومد و همینطور شیشه شیر خالی رو میمکیدی.... من هم رفتم و توش آب ریختم و شما بیشتر خوشت اومد ، همینطور دو دستی شیشه شیر رو گرفتی و راه میرفتی و آب میخوردی ، عزیزم تو یه لحظه و یک آن اتفاق افتاد ، در حالی که تو دو قدمی مامانی بودی ، و سرت رو بالا گرفته بودی و راه میرفتی ، جلو پات لپ تاپ رو ندیدی و صورت نازت خورد به کنج لپ تاپ بد... بمیرم برات بین لپت و لبت انگار سوراخ شده خیلی خون اومد ، خیلی هول شدم و به بابایی زنگ زدم که سریع خودشو برسونه خونه ... خیلی ببخشید مامانی تو یک لحظه اتفاق افتاد و با اینکه تو ...
28 اسفند 1390

ملیکا جون در ابتدای سخنوری..

عسل مامانی چند روزیه وقتی تلفن زنگ میخوره ، با اشاره دست و گفتن بٍِ بٍ(یعنی بده) گوشی رو از مامانی میگیره و با طرف مقابل کلی صحبت میکنه ، آره رو قشنگ میگه ، از چیزهایی که اسماشون رو بلده یکی دو حرف اولشون رو میگه و خلاصه قراره شب عید سخنرانی مفصلی از ایشون تو تلوزیون پخش بشه... بعضی از کلماتی که یادمه رو با معادلشون مینویسم : موتور         مو ماشین      ما کلاه          کُ پتو            پَ داداشی    دادا جوجوک    جوجو خلاصه این که متوجه اکثر حرفامون هم میشه . یک مطلب رو ...
25 اسفند 1390

شیطنت ها و شیرین کاری های ملیکا جون

دختر نازمون ، عزیز دل مامان وبابا جدیدا خیلی شیطون شده ، وقتی مامانی با خودش میبردش تو آشپزخونه اولش میره سراغ ظرفهای تو کابینت و به قاشق چنگالها و نمکدون ها دست میزنه ، وقتی مامانی میگه دست نزن ، میخنده و دماغش رو جمع میکنه (خودش رو لوس میکنه)و دوباره دست میزنه. بعدش میره سراغ سبد سیب زمینی ها و یکی بر میداره ، وقتی مطمئن میشه مامانی هواسش بهش نیست یک گاز بهش میزنه. بعدش میره می ایسته رو ترازو و به عقربه های اون نگاه میکنه. بعدش هم میخواد دمپایی بابایی رو بپوشه وقتی میبینه نمیتونه اونا رو جا به جا میکنه. بعدش میره از تو در آیینه ای گاز فر خودش رو میبینه و ادا در میاره... وقتی هم که میبرمت تو اتاق خواب ، اول...
16 اسفند 1390

درد سر های آتلیه..

ساعت 5ونیم با بابایی دتری رو بردیم آتلیه ، انقدر از فضای آتلیه و خانمی که عکس مینداخت ترسید که زود اومدیم بیرون ، بعد از یک ساعت رفتیم یک آتلیه دیگه که محیط بهتر و اسباب بازی هم داشت ، اوایل خوب بود اما وقتی آقای عکاس آمد تو اتاق  جیغ و داد های ملیکا جان شروع شد... بعد از یک ربع تونستیم یک عکس سه نفره و یک عکس تکی بندازیم ، اما حالت چهره دخترم غمگین بود، تو خونه خودم بهتر  عکس مینداختم... نمونه اش امروز صبح... ...
8 اسفند 1390

فدایی چشمان معصوم تو ...

دخترم ،خیلی کم پیش میاد اینطوری تو چشام نگاه کنی ، نگاه های آنی رو نمیگم ..، از یک نگاه عمیق و با معنی صحبت میکنم ، نگاهی که قلبم رو لرزوند... وقتی دو روزه بهونه گیر شدی و از بغل مامانی پایین نمیای ، وقتی تا دم آشپزخونه میرم و جیغ های تو پشت سرمه ، وقتی از صبح تا عصر که بابایی میاد هیچ وقتی برای کارهای شخصی خودم ندارم ،وقتی خسته شدم و سرت داد زدم.... تو چشام خیره شدی ، چشات برق عجیبی میزد خیلی شرمنده شدم
30 بهمن 1390